بیقرارم من قرارم را کجا پیدا کنم
شب نصیبم روزگارم را کجا پیدا کنم
من که در این شهر حتی خود را گم کرده ام
شمع بَزم شام تارم را کجا پیدا کنم
زیر سقف آسمانی خالی از خورشیدو ماه
مانده ام لیل و نهارم را کجا پیدا کنم
فصل یخبندان ندارد قصد کوچ از خاطرم
مُنجمد گشتم بهارم را کجا پیدا کنم
کاروان درد نقد هستیم با خویش بُرد
رفته بر بادم غبارم را کجا پیدا کنم
بی پناهی پای در بند حصار حسرتم
دوستان راه فرارم را کجا پیدا کنم
آنکه با بشکستن جام دلم جاری نمود
گریه ی بی اختیارم را کجـا پیدا کنــم
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـيـم و نمی توانـيـم
که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم
*کاش بدونی که چه اندازه دوستت دارم*

*در انحصار قطره های اشک نبینم*
*و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد*
*دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم*
*و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم*
*دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد*
*همیشه از حرارت عشق گرم باشد*
*و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم*
*من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند*
*برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم*
*که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند*
*من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند*
*و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی*
*پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند*
غـمـزه خو اهــم و لـی ادا ائـیـلـر
عـشـق و ر ز م بــر ا ی ا و امـا
او ل منیـم عشقیمـه جفـا ائـیـلـر
چون چـراغ حیات من بـا او ست
سـو نـدوروب عمریمی فنا ائـیـلـر
بــار الـهــا ر و ا نــبــا شـد ایــن
یـــار یـــاریــنــدا مـبـتـلــا ائـیـلـر
بــی قـرا ری مـکـن دلـا هـرگــز
هــر قــدر جـور بــی وفــا ائـیـلـر
ریش جورش اگر چه بس باشد
عیبـی یـوخ بیـر نظـر دو ا ائـیـلـر
دل مـن در هـو ا ی صـحبـت او
هـر زمـان آیـری بیـر هـوا ائـیـلـر
بوسه خواهم به نقد جان از یار
یــا کــی اتـمـز قبـو ل یــا ائـیـلـر
شکــو ه مـنـمـا دلـا از دستـش
اول سنی لطف ایدیب رضا ائیلر
(ملمع ترکی و فارسی)

ميگن چرا انقدر تحت فشارش ميزاري؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا نميذاري هر کاري بکنه
سکوت ميکنم
ميگن چرا وقتي ميره ناراحت ميشي؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا بهت توجه نکنه دلخور ميشي؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا وقتي ميره با يکي ديگه اشک ميريزي؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا به ياد خاطرات قديميت غصه مي خوري؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا تموم کاراشو زير نظر داري؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا در حسرت ديدنشي در صورتي که مي دوني ناراحتت ميکنه؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا از عالم بريدي چسبيدي به کسي که به خاطرت از يه نفرم نميگذره؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا حاضر نيستي نه بگي به کسي که هميشه دلت رو ميشکنه؟
سکوت مي کنم
ميگن چرا واسش هر کاري ميکني در حالي که ميدوني فراموشکاره؟
سکوت مي کنم
چرا؟چرا؟چرا؟
چون
***دوسش دارم***
باز هم آه میکشم ٬ باز هم ناله سر میدهم٬آنقدر میگویم
ومینویسم٬آنقدرمی آیم ومیروم٬ آنقدر میگویم ومی گریم
وفریاد میزنم٬ تابحـال زارم رقت آوری و بر بیچارگیم تـرحم
نمایی.
سـرت را بـه عـلامـت نـفـی تکـان میدهی ؟؟؟!!!! لبخنـد
تمسخـر بـر لبـان آشکـار مـی نمایی؟؟!!میگویی ممکن
نیست ؟تاموفق نشوم دست بردار نیستم !باید این قلب
سنگـیـن تـرا نـرم کـرده کـاری کنـم کـه از ایـن سخـتـی
وبیرحمـی دست بـرداری ٬ تو مـرا بیچـاره کـرده ای ٬من
نمی توانم عشق تـرا فراموش کنم ٬ من نمی توانم دل
خود را به تـو واگذارم و خود بیـدل و شیـدا باشم آخر ای
بیرحم رحم کن .
میدانـم که آنچه میگویم ومینویسم باعث ملالت خاطرتو
خواهدشد ولی چه کنم جنون سرا پایم را فرا گرفته که
بی پـرده سخن میرانم و ابدا رعـایت ادب را نمی نمایم!
امیدمن تنها بخشش وعفو تـو است و گـرنـه من کـه بـه
دیـوانـگـی و بی پـروایی خود اقـرار و اعتـراف دارم!
اما کاش این جنون را تو هم میداشتی!
میدانی کدام جنون؟
همین جنون مقدس٬همین دیوانگی عشق!
به قتلـم حـاجت تیـروکمان نیست
خـم ابــرو و مــژگـانت مــرا کشت

مشو به سنگدلیهای خویشتن مغرور
کـه تیـر آه من زسنـگ خـاره میـگـذرد
این هویداست کـه بی روی تو یک لحظه نپایم
*خسروی قاجار*
******
گـویـنــد مــرگ سخـت بــود راست گفتـه انـــد
سخـت است لیـک سخت تــر از انتظـار نیست
*استاد شهریار*
******
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری ومی سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
دیدمت وای جه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یادآن عهد
که مرا با توسروکاری بود
......
این چه عشقی است که در دل دارم
می گریزی زمن ودر طلبت
من از این عشق چه حاصل دارم
باز هم کوشش باطل دارم
......
می تپد قلبم وباهر تپشی
قصه ی عشق تو را میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سرا پرده ی خاک
خلوت خالی وخاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یک دم
جلوه ای کردوسرابی گردید
تامرا واله وبی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
......
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سربنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین میزنی ومیشکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری ومی سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
(فروغ فرخزاد)
یــا مـدبـــر الـلـیـل و الـنـهــار
یــا محـول الـحـول و الـاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
آذری:
ای نـور ائـلیـه ن قلب لـره گـوزلـره جـاری
تدبیـریلـه تـنـظیـم ائـلیـه ن لـیـل و نهـاری
ای خوش ده ییشن قدرتیلن حال ومقالی
دوندر گوزل احواله بیزیم غصه لی حالـی
فارسی:
ای دیـده دگـر ساز و درون بـرگـردان
با امر تو هر روز وشب از سر،گردان
ای آنکه دگـرگونی احـوال ز تـوست
لطفی کـن و حـال ما نکـوتـر گـردان
لاتین:
the incliner of hearts and eyes*
the moderator of the day and night*
the transformer of the environment and affairs*
change our condition to an excellent state*
( استاد موسوی)
آرامــش جــاودانـه مــی خـواهـم
بـــر حسـرت دل دگــر نـیـفـزایـم
آسـایـش بـیـکــرانـه میـخــواهـم
......
پــا بـر سـر دل نـهـاده میـگـویـم
بگذشتن ازآن ستیزه جو خوشتر
یـک بـوسـه زجـام زهـر بـگـرفتن
از بـوسـه ی آتـشـیـن او خوشتر
.......
دیـگــر نـکــنــم ز روی نــادانــی
قــربـــانــی عشـق او غـرورم را
شـایـد کـه چـو بـگـذرم ازاو یابم
آن گمشده ء شادی وسرورم را
.......
آنکس که مرانشاط ومستی داد
آن کس که مرا امید وشادی بود
هرجاکه نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود"
.......
میسوزم از این دوروئی ونیرنگ
یکـرنگی کودکـانه مـی خواهم
ای مـرگ از آن لبـان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه میخواهم
رو ٬ پیش زنــی ببـر غـرورت را
که اوعشق ترابه هیچ نشمارد
........
عشقـی که تو را نثار ره کردم
درسینه ءدیگری نخواهی یافت
........
در جـسـتجـوی تـو و نـگـاه تـو
دیـگـر نـدود نـگـاه بــی تــابـم
اندیشه ی آن دوچشم رویایی
هرگـز نبـرد ز دیـدگـان خـوابـم
دیگـر بـه هوای لحظه ای دیدار
دنبـال تـو در بـه در نمـی گردم
دنبـال تـو ای امیـد بـی حـاصل
دیـوانـه و بـی خبـر نمـی گردم
........
در ظـلـمت آن اتـاقـک خـامـوش
بـیـچــاره و منتظـر نمـی مـانـم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وآن آه نهـان به لب نمـی رانـم
........
ای زن که دلی پر ازصفـا داری
از مـرد وفـا مجـو ٬ مجـو هرگـز
او معنـی عشق را نمـی دانـد
راز دل خـود بـه او مگـو هـرگـز
(فروغ فرخزاد)
مـرا سـر در گـریبـان کـرده امشب
غم و فریاد من از این و آن نیست
دلــم یــاد رفیـقــان کــرده امشب
کـه بــدانــد غـم دلتـنـگـی و رسـوایـی مـا
غم به دل ،کیسه تهی،درد فـزون،میدانـم
هست خدایـی کـه شود ضامن تنهایی ما
درد اهلـی یتـر صبـرایـلـه درمـانه تلـسمه
یـوسیفـده زلـیخـانــی محبتـلـه سویـردی
سـالـدیـردی زلیخـا اونـو زینـدانـه تلـسمه
دونیـایـه وفـا ایـلمه چـوخ آغـلامـا کـونلـوم
دونیـا نـه وفــا قیـلـدی سلیمـانـه تلـسمه
کــام آلمیــاجـاق آیـریـلیـقـا بـاعث اولانلـار
عاشیق چاتاجاق سوگیلی جانانه تلسمه
من به جان خواهم تراعشق ای بلای آسمانی
گـر حیات جـاودان بی عشق بـاشد مرگ باشد
لیک مـرگ عـاشقـان بـاشد حیـات جـاودانـی
رفتـم از کـوی تـو لیکن عقب سرنگران
ماگذشتیم وگذشت آنچه تو باما کردی
تـو بمــان و دگــران وای بحــال دگــران
شـوخنـدو نـازنـيـن و نـاز آفـرين ونـازك اين عيبشان كه با ما يك دم نمي نشينند
اينقوم راست قامت وين فـرقه کج ابرو دائـم كمان كشيـده پيوستـه در يـقيـنـنـد
باهرخدنگ مژگان صدسينه ميشكافند صفها بكن نصيبـم يـا رب كـه دلنشيـنـنـد
جاي فرشتـگان را درآسمان تـو گفتي بـاور نمـي كنـم مـن ، اينهـا كه در زميننـد
ازكعبه رخ بـگردان ازاين بـتـان مگردان اينجا مجـاوري كـن ، آنـجـا مسـافـريـنـنـد
آنجا سفيدرختـان اينجا سفيدبـختــان اينها زمشـك و غيرنـد، آنها زآب و طيفنـد
آنجاست جلوه گل اينجاست جلوه دل آنـجا خداي جويـان ، اينجـا خداي بـيـنـنـد
درزلف ايـن پريـهـا جنـات عدن دارنـد آنها كـه همچـو شاهي پيوسته در يقينند
(استاد شاهي)
یـــل اســوب وردی قــــرا تــلـلـرووی بیــر بیــرینـه
اورگیــم چـخـدی جــانـیـمـدان داهــا گـلمــز یـریـنـه
یخیـر عشقـون منـی انصـاف الـه بیــر گـول گـوزلـیـم
تــــــرجمـــه:
درست درلحظه اي كه چشمهاي من بـه چشمهاي تو افتاد
بــادي وزيـــد و زلــفهـــاي سيـــاه تــو را بـــر هــم زد
جـانـم بـه لـبم رسيــد ديـگـــر اميــد بـــازگشـت نـيـسـت
عشقت داره منو ازپادرمياره انصاف کن و بر من لبخندي بزن
دردهـا جملـه بـه داروی تـو درمــان کـردم
در دل و دیـده ی من دوش چراغــانی بـود
بـاز یـاد تـو در ایـن غمکـده مهمــان کـردم
به جای سرمه در چشمم کشیدم خاک غربت را
به روی خوشگـلان هرگز به مثل گل نمی خندم
اگر عمری بود بـاقی به خوشگل دل نمـی بندم
زیـن عـاشـق دلـخستــه جدایی نکنیـد
یـا لــحظــه ی اول آشنــا یــی نکنیـد
یـا تـا بـه ابـد بـی وفـایی (برعهد) نکنیـد



